قناعت دولتمندى را بس و خوى نيک نعمتى بود در دسترس . [ و حضرتش را از معنى « فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيّاةً طَيِّبَةً » پرسيدند ، فرمود : ] آن قناعت است . [نهج البلاغه]
اگر علم در ثريا باشد مرداني از فارس به آن دست مي يابند(پيامبرص)

 


تا حالا شده دردتون بگيره؟


انقدري که بخوايد فرياد بزنيد...


انقدري که صداتون به گوش همه مردم دنيا و حتي عرش کبريايي خدا هم برسه...


چيزي که من شنيدم واقعا درد داشت.


دردي، که مي خوام امروز ازش براتون حرف بزنم خيلي دور نيست؛ خيلي ازش نمي گذره.....


حتما همتون زمستون امسال و سرماي شديدش رو به خاطر داريد!


اين اتفاق دردناک چند ماه پيش؛ وسطهاي زمستون تو اوج سرما و برودت هوا (همه که يادتون هست که چقدر هوا سرد بود؟) در محله ما افتاد که البته من، خودم شاهد اين موضوع نبودم ولي مستند به صورت نقل قول از يکي از اقوام براتون مي گم.


اين شخص اينطور مي گه :


از سر کلاس بر مي گشتم حدودا  ساعت 10،11 صبح بود که جمعيت زيادي سر چهارراه کنار درختي جمع شده بودند همهمه زيادي به وجود اومده بود. باخودم گفتم يعني چه اتفاقي ممکنه افتاده باشه؟ جلوتر رفتم...


صداي مردمو  مي شنيدم که هر کدوم چيزي مي گفتن:


-        لابد بچهء يکي از اين دختر فراري هاست که دختره براي خلاص شدن از دستش گذاشته و رفته


-        مرد!  ايمانتو نسوزون؛ تو از کجا مي دوني؟


-        پس واسه چي بچه روگذاشته اينجا و رفته؟


-        شايد زنه سرپرست نداشته، شايد شوهرش معتاد بوده، شايد وسع مالي براي اداره اين بچه نداشته، شايد اصلا کس ديگه اي بچه اش رو آورده گذاشته اينجا...


-        يعني چي؟ يعني حتي نمي تونسته يه لباس تن اين بچه کنه، حتي يه ملحفه يا پارچة کهنه؟؟؟


با نگراني ازلابلاي جمعيت رد شدم و سعي کردم چيزي ببينم...


خداي من چي مي ديدم ؟


يک نوزاد دختر.............................


مشخص بود که تازه به دنيا اومده بود، هنوز از نافش خون مي اومد؛ انگار تازه نافشو بسته بودن....


مثل بچه هاي تازه به دنيا اومده؛ نحيف،لاغر و با صورتي چروک و سرخ و سفيد....


آه خداي من، نمي دونم چي بگم ؟


اون نوزاد هيچ لباسي به تن نداشت؟ هيچي ؟ حتي يک ملحفه يا يه پارچه کهنه دورش نپيچيده بودند.


هيچچچچچي....... هيچي تنش نبود.


تو اون سرما ...............


خداي من بچه به خودش مي لرزيد ، مشخص بود که ديگه طاقت نداره، حتي جون نداشت که ديگه گريه کنه...


چرا،چرا؟


 آخه خداااا......


 چرا؟


مگه اون بچه چه گناهي کرده بود؟


چرا بايد باهاش اينطور رفتار مي شد؟


حالم بد شد، سردرد و سرگيجه...


يکي فرياد زد:


-        تو رو خدا يکي يه چيزي  بياره دور اين بچه بپيچه...


يکي از خانمها از پشت جمعيت با پارچه اي به دست ظاهر شد دور بچه رو پيچيد اما......


اما...


اما ديگه....


 ديگه...


انگار بچه...............تموم کرد


 بچه مرد..


آره بچه.....................................


مرده بود...


آره! مرده بود.


مرده بودددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد


 


آخه خدا!


خدا جون، مگه اون بچه چه گناهي داشت که بايد................


چراااااا؟


اون مسافر کوچولو که تازه از يه دنياي ديگه قدم به اين دنيا گذاشته بود چه گناهي داشت؟


آخه اون چه مي دونست که اين دنيا.............


اون، اون چه گناهي داشت؟............................................................................................


........................................


آره! گناه اون اين بود که ندونسته و نخواسته وارد اين دنياي دون شده بود................


تنها گناه اون همين بود.


                                      و چه زود متوجه گناهش شد!!!



کويرسبز ::: يکشنبه 8/2/1387::: ساعت 5:4 عصر


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[4/6/1387- 1:47 ص] تيشه به ريشه خود مي زنيم
[17/5/1387- 8:56 ع] دانايي
[7/4/1387- 1:18 ص] تراوشات ذهني يک هذيان زده
[24/2/1387- 7:42 ع] وبلاگ نويسان
[8/2/1387- 5:4 ع] درد
[28/1/1387- 9:49 ع] خليج فارس
[12/1/1387- 3:35 ص] پدر
[1/10/1386- 2:41 ع] پاره پاره هاي دانشمندان ايران
[5/9/1386- 11:20 ص] آغاز راه