فروتر علم آن است که بر سر زبان است و برترين ، آن که ميان دل و جان است . [نهج البلاغه]
اگر علم در ثريا باشد مرداني از فارس به آن دست مي يابند(پيامبرص)

پدر 


مي خواهم امروز از تو سخن بگويم تو که هرگز غرورت را مضحکه دست سختيها و ناآلامي ها نکردي و تو که آرزوهايت را هر چند دوست داشتني ناديده انگاشتي و تو که آلام و دردهايت را هر چند سخت در قلبت مدفون کردي؛


تو را مي گويم پدر، تو را که در برابر امواج سخت طوفان سينه سپر کردي تا


کشتي زندگاني ات مصون بماند.


تو را مي گويم که همچون باغباني هر روز و هر شب، لحظه به لحظه نگران  در امان ماندن نونهالانت بودي.


و هر چند دستانت رنجور و خسته اما هميشه در تداوم آسايشي از  بهترين  براي فرزندانت بودي.


و شانه هايت هر چند آرام حتي در سکوت و خلوت نلرزيد.


و پاهايت هر چند کم رمق؛ در تکاپوي زندگاني لحظه اي نايستاد.


 


دوستت دارم پدر


 


- کاش مي شد آرزوهايت را تحقق بخشم و نگاهت را وسعت؛


تا شاهد باشي به ثمر رسيدن زحماتت را و شکوفايي و بهار آرزوهايت را


و فخر فروشي بر آن، بر مشقاتت


- کاش مي شد آرزوهايت را رونق بخشم و برق خوشحالي را در چشمانت نظاره گر باشم


 



اما افسوس! پدر که تو را چيزي جز رنج از من نرسيد و مرا چيزي جز ناکامي از تلاشهايم 


خداوندا تو را به عرق هاي مقدس جبين پدرم قسم!


که رنج ها و تلاشهايم را بي ثمر نکن و نفس هاي پدر را جان ده تا روزي ببيند به بار نشستن نهالش را


خداوندا تو را بر هستي ات  قسم !


که غرور پدر را حفظ کن در برابر ديدگان همه




آه! اي خدا کسي او را رنجانده آيا؟


يا که غرورش را شکسته تکه تکه بر زمينُ  وانهاده....


 


چه کسي چنين بي محابا بر تو تازيده؟


چه کسي تو را آزرده و قامتت خم نموده؟


چه کسي تو را نا اميد از آرزوهايت ساخته؟


پدر جان چه کسي بر تو چنين جسارت کرده؟


لعنت و نفرين بر او


تمام ننگهاي عالم بر او


که چنين بي محابا بر پدر تاخته


نا اميد مباش پدر که فرزندت از تلاش ننشيند و آرام نگيرد از تلاطم


و تنها نگذارد تو را تا که نکند وانهي ما را


تکه تکه هاي غرورت را جمع مي کنم و بر ديده منت مي نهم


و در کارخانه وجود بدان الماس فخر مي سازم و بر تاج سر مي نهم و بر عالم فخر مي فروشم...


و هرگز نمي گذارم که در وانفساي غربت زندگاني تنها بماني



                                                                               و در آماج زهر گستاخان بي کس بماني


.


.


.


پدرجان!


غرورت را دوست مي دارم


            و تو را آنگونه که هستي عزيز مي دارم.


                 و تو را حتي با لغزشهايت دوست مي دارم و مي پرستم.  



کويرسبز ::: دوشنبه 12/1/1387::: ساعت 3:35 صبح


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[4/6/1387- 1:47 ص] تيشه به ريشه خود مي زنيم
[17/5/1387- 8:56 ع] دانايي
[7/4/1387- 1:18 ص] تراوشات ذهني يک هذيان زده
[24/2/1387- 7:42 ع] وبلاگ نويسان
[8/2/1387- 5:4 ع] درد
[28/1/1387- 9:49 ع] خليج فارس
[12/1/1387- 3:35 ص] پدر
[1/10/1386- 2:41 ع] پاره پاره هاي دانشمندان ايران
[5/9/1386- 11:20 ص] آغاز راه