دانش راهنماي عمل و عمل ظرف فهم است . [امام سجّاد عليه السلام]
اگر علم در ثريا باشد مرداني از فارس به آن دست مي يابند(پيامبرص)
   [آرشيو شده ها]

شايد اين ما باشيم که داريم مي سوزيم


چند روزي هست که جنگل هاي شمال در حال سوختن هست حتما خبرو شنيديد؛ جنگل گلستان چند روزي است که در آتش مي سوزد و هنوز آتش سوزي ادامه دارد و قسمتهاي زيادي از اين جنگل بي نظير دنيا در آتش سوخته


چه کسي مسئول هست وچه وقت اين آتش پايان مي گيرد خدا مي داند.............


امروز بعد از چند روز آتش سوزي آقايان هنر کردند و يک فروند هليکوپتر براي امداد فرستادند اين در حاليست که در کشورهاي خارجي در صورت وقوع چنين حوادثي تمام قوا و امکانات بسيج مي شوند براي نجات طبيعت و فروندها هليکوپتر براي خاموش کردن اين نوع آتش سوزي ها استفاد مي شود تا در کمترين زمان ممکن آتش سوزي کنترل شود اما مسئولين محيط زيست امروز با کمال افتخار از اعزام اولين هليکوپتر بر فراز جنگل گلستان خبر دادند


نمي دونم چرا انقدر طبيعت براي ما بي ارزشه و کي مي خوايم ارزش اونو درک کنيم؟ چرا انقدر براي مردم و مسئولين ما تمايز بين جنگل و بيابان بي اهميته؟ شايد وقتي که جنگل هايمان تبديل به صحرا و بيابون شدند اونوقت ارزش طبيعت زيبامون رو بدونيم....


مي دونم انقدري ازش حرف زده شده که ديگه گفتنش و يا شنيدنش براي شما تکراري شده اما آيا هميشه اينطور خواهد ماند؟


روزي مي رسه که حرف زدن ازاين چيزها دغدغه اصليمون بشه... روزي که ديگه شمال سرسبزي نداشته باشيم تا مردم خوشگذرانمون هر آخر هفته به اون مراجعه کنند و روزي که بالاخره آقايون از اعراب ياد بگيرند تا براي هر درختشون يک شير آب نصب کنند... براي من افت داره که تمدن رو از اعراب ياد بگيريم اما شايد همين تلنگري باشه براي ما که قدري فکر کنيم که کجا بوديم و کجا ايستاديم؟


اين همون جامعه آرماني آريايي نيست که براي قطع هر درخت حکم اعدام رو صادر مي کرد؟ نه!


اين همون ايراني نيست که اولين کهنسالترين درختش رو در کاشمر پيامبر زرتشت با دستهاي خودش کاشت؟


اصلاً مگه اين همون جامعه اسلاميمون نيست که تو کتاب مقدسشون  فرآن به انواع و اقسام درختان و ميوه هاش قسم خورده شده....


و آيا اين من شيعه پيرو جعفري فراموش کرده که امامش شکستن هر شاخه درختي رو برابر با شکستن بال فرشتگان توصيف کرده...(1)


پس چرا جنين......


به کجا مي رويم ما اين چنين تازان.........؟


به خدا که بيبشتر به مغول شباهت داريم تا آريايي و يا اسلامي........(گر چه مغول و اعراب آدم شدن اما ما....)


 


شنيدم که خانم جوادي درابتداي کارچه قدر از خانم ابتکار انتقاد کرده بود و حتي به حال محيط زيست گريه  کرده بود اما تو اينجور آتش سوزي ها هيچ وقت ابراز نظر نکرده....


اونوقت که جنگل هاي بلوط  کرمانشاه مي سوخت و به قول حبرنگار 20:30 هيچ کس (هيچ امدادگر و آتش نشاني) جزخود او وجود نداشت، کجا بود اين خانم؟


و شنيدم که براي جنگلهاي نايبند خوزستان گريست که چرا بعد از جنگ هنوز....


اما حالا....


 


شايد آب ندادن به عمد و خشک کردن تنها باغ انار قم؛ اين نگين کوير درحال حاضر از کوچکترين مسائلي باشه به چشم بياد و يا شايد اصلا به چشم هم نياد وکسي کمترين زحمتي به خودش براي سخن از اون نده....


باغي پر از ياقوت هاي سرخ در دل کوير همچنان سر افراز برپاست و ميوه هايش همچون چراغ هايي مي درخشند و ما براي آنکه آسمان خراشهايي بر جاي آن بکاريم چه راحت آنها را مي خشکانيم.


کاش مي دانستيم که ريشه خود را مي خشکانيم!


(1) حديثي از امام جعفر صادق عليه السلام



کويرسبز ::: دوشنبه 4/6/1387::: ساعت 1:47 صبح

هميشه يه آرزو داشتم اون هم دانايي مردم بوده دوست داشتم مردم دانايي داشته باشيم!


 


 کنار خيابون وايساده بودم و دست بلند کرده بودم براي تاکسي؛


- بعد از پل، آقا بعد از پل.........


خيلي وقت بود که حال خوبي نداشتم بايد مي رفتم دکتر........به هر زوري ک شده بود يه وقت گرفته بودم


خيلي زود از خونه زدم بيرون، درست 4 ساعت قبل، ساعت 2؛ اوج گرما


مادر مي گفت: با اين حال نرو؛ يه وقت وسط راه حالت بد مي شه، فشارت مي ياد پايين، کي به دادت مي رسه.....


 - نه! ديگه از اين معده درد لعنتي خسته شدم بايد برم، آخه تا کي درد بکشم؟


  وقتي رسيدم سيدخندان ساعت 4 بود درست 2 ساعت زودتر از موعد


 اون حوالي پارکي بود و فرهنگسرايي که هر سه شنبه شب شعري و ....


 گفتم ساعتي استراحتي مي کنم و به چند شعري گوش........


داخل پارک که رفتم خيلي فرق کرده بود در تالار بسته بود و قفلي بر روي اون نقش بسته بود. هنوز شروع نشده بود؛ بايد قدر منتظر مي ماندم.
..............................................


...............................


............


مدتي بعد قفل برداشته شده بود و درب باز............


داخل سالن که شدم تعجب کردم چند نفري بيشتر نبودند.........


خبري از اون همه جمعيت سالهاي قبل نبود................


آقاي عبداللهي چقدر پير شده  بود.....


پرسيدم چرا تعداد انقدر کم هست؟


گفتند: به خاطر گرمي هوا خيلي ها نيومدن!


نشستم و خلوت سالن...


بعد نفرات خوانده شدند و افرادي که امتناع مي ورزيدند از خواندن....


- شما شعر نمي خوانيد؟


- نه! شعرهام همرام نيست.


ساعتي گذشت؛ از هول و ولاي دير رسيدن بلند شدم و از سالن خارج شدم و بيرون از پارک اون طرف خيابان ايستادم.


- مستقيم


- مستقيم، بعد از پل...


 نه خير خبري نيست،اينها که مي آيند به کجا مي روند؟


گويا جت زير پايشان است و مقصدشان سياره اي ديگر، که...........


 - مستقيم، آقا مستقيم
نه خير، خبري نيست.


عقربه هاي ساعت به تندي حرکت مي کردند و انگار نه انگار که ساعتي زودتر سالن را ترک گفته بودم


دو نفر از بچه ها ي شب شعر‍ِ‍ُ ديدم که در اين سمت خيابان در کنار من جاي گرفتند اما باز هم....



نهايتا مقصد را به زير پل تغيير داديم، چيزي نگذشت که.....


 بله! سوار شديم (بالاخره يکي نگه داشت؛ يکي از همانها که فکر مي کرد جت دارد)
مسير کوتاه بود و خيلي زود از بچه ها جدا شديم


 زير پل دوباره....


 - مستقيم


تعداد ماشين ها زياد بود،(حتي ماشين هاي که ايستاده بودند) اما چرا؟


 پليس از دور با دفترچه جريمه اش ظاهر شد


 وظيفه اش را انجام مي داد اما من حال خوشي نداشتم و تحمل اين يکي را نداشتم. نگاه به ساعت انداختم 5 دقيقه بيشتر نمانده بود؛ زمان چه زود مي گذشت و من معطل......


 يکي نگه داشت و دو سه نفري سوار شدند و من: مستقيم؟


با فريادي بلند از سمت راننده:بله، بله...


در را باز کردم سوار شوم اما ماشين حرکت کرد....


و من ترسان و لرزان با ترديدي..........


 خواستم که منصرف شوم و درب را ببندم اما باز ايستاد دوباره قصد سوار شدن و دوباره حرکت نابهنگام ماشين و راننده.......


 ديگه نمي خواستم سوار شم، سرم گيج مي رفت، اما و ترديد؛ فکرم کار نمي کرد همه اينها در عرض چند ثانيه....


 اما باز نگه داشت و در حاليکه سوار مي شدم باز هم راننده حرکت کرد، زمين و آسمان دور سرم مي چرخيد و نور ناخوشايند آفتاب چشمانم را.....قلبم ايستاده بود انگار.  (نفهميدم چه جور نشستم)
راننده: بشين ديگه، بابا
اعصابم خرد شده بود: شما نگه مي داري که من بشينم؟
راننده با فريادي بلند: چي کار کنم، دو ساعته نگه داشتم، نمي شيني که..... و فرياد و فرياد.


داشتم ديوونه مي شدم


با لحني حاکي از عصبانيت گفتم: بله در حال حرکت اما.........


                                       :هيچ فکر جون مسافر نيستيد...


 باز هم فرياد و اربده اي ديگر: من که نمي تونم وايسم افسر جريمه ام کنه....


خونم به جوش اومده بود: به خاطر جريمه افسر بايد مسافرو به کشتن بدي؟ 


و باز فرياد و اربده و اربده و ناسزا..............................


 مسافر صندلي جلويي: صلوات بفرست بابا!(باز هم همان عامي گرايي ها)


 (در افکار خود): بله اين صلواتٌ شايد الان بايد براي روح من مي فرستادي + يک فروند فاتحه


 - آقا نگه دار، همين جا پياده مي شم.


 قدري جلوتر نگه داشت


ص‍َدي نداشتم دويستي رو از کيف در آوردم و تقديم کردم به راننده اربده کش اما به ظاهر متمدن کت شلواري......


 داشتم پياده مي شدم که باز هم.....


خداي من.......


بقيه پول هم که بخوره تو سرش.........


خدايا ازکدوم درد بکشم، درد خودمٌ  فراموش کردم!


 نمي دونم چه جوري مطب رو پيدا کردم، کلي گيج زدم واين سمت و اون سمت...


به سختي مطب رو پيدا کردم، ساعت 6:30 مطبم.


  


ياد حرفهاي لاله اسکندري و رشيد پور و مثلث شيشه اي؛ مردم خوبه که به هم افتخار کنيم، خوبه که به ايراني بودنمون و صميميت ايرانيمون افتخار کنيم اما، اما... قبول کنيد که يک کم زير آب زن شديم.


  خانم اسکندري، کدوم صميميت؟ کدوم انسانيت، کدوم مهربوني؟


 


خانم اسکندري! من که مي دونم شما روتون نشد بيشتر از اين توي رسانه ملي بگين ( يا واضحتر بگين) اما حتما مي خواستيم بگين:


        مردم!


                قبول کنيد که خيلي بي انصاف شديد.


       مردم!


               قبول کنيد که خيلي ناکس  و بي رحم شديد (البته اين وجه خيلي مودبانه ش)


      مردم!


              قبول کنيد خيلي......................................................         


  کدوم ايراني؟ کدوم صميميت و..............


 آخه چي از ايراني بودنمون مونده؟
و آقاي رشيد پور با لحني
محطاطانه: درسته که شما مردم ايران خيلي مهمون نوازيد و خوبه که هميشه به مهمون نواز بودنمون افتخار کنيم و درسته که ما مردم ايران خيلي صميمي هستيم و مهربون اما ااين باعث نمي شه که عيبهامونو نگيم و...و...مردم قبول کنيد که خيلي زير آب شديد...!


 آقاي رشيد پور!


ديگه دوران مهمون نوازي گذشت (اگه براي مسافرت به يکي از همين شهرهاي ايران عزيزمون بري مي بيني که چطور آدمو به سيخ مي کشن)


 کدوم مهمون نوازي؟


                         کدوم انصاف؟


                                            و


                                                 کدوم جوونمردي؟      



کويرسبز ::: پنجشنبه 17/5/1387::: ساعت 8:56 عصر

سلام!


نمي دونم از کجا شروع کنم  و از چي بگم و از چي بنوِِيسم............


خسته ام،  خسته از هم دنيا و دلشکسته از همه آدمهاش.....................


از همه اونهايي که فقط اسم انسان رو يدک مي کشن و قلبشون فقط همون يه تيکه گوشتيه که گوشه سينه اشون جا گرفته......


ذهنم ياري نمي ده، ديگه نمي دونم درست و نادرست چيه، ديگه واقعا نمي دونم تعريف درستي چيه؟


آيا به راستي مي شه تعريف مطلقي از خوبي و درستي در اين دنياي وارونه داشت؟


ديگه با همه چيز بيگانه ام، ديگه با همه اونهايي که اسمشون آدمه و ........


ديگه فکر نمي کنم پشيموني و گذشت مکمل هم باشن ، ديگه فکر نمي کنم محبت و قساوت متضاد همند.


اونچه که مسلمه پشيماني وجود نداره تا نيازي به گذشت داشته باشه و قلبي و جود نداره تا محبتي در اون جاي داشته  باشه.............


هيچ چيز سر جاي خودش نيست.


خستـــــــــــــــه ام خستــــــــــــــــــــــــــه !


نمي دونم چرا آزردن انقدر راحته .............


هر چند که موري به کم آزاري ما نيست، آزار دهد هر که تواند دل ما را (2)


 نمي دونم چرا بدي دامنه اي به اين گستردگي داره و خوبي ................


و خوبي شايد هذياني بيش نيست  در تعريف ديگران.........


 


من کيستم؟ زمردم دنيا رميده اي


چون کوهسار، پاي بدامن کشيده اي


از سوز دل، چو خرمن آتش گرفته اي


وز اشک غم، چو کشتي  طوفان رسيده اي(2)


  


·    (1)و (2) شعر ازکتاب سايه عمر؛ مجموعه اشعار رهي معيري



کويرسبز ::: جمعه 7/4/1387::: ساعت 1:18 صبح

سلام دوستان


اين بار مي خوام راجع به خودمون (وبلاگ نويسها) بنويسم. حقيقتش اين متن هم انتقاد و توصيه داره و هم گلايه.......


خب البته من کوچيکتر از اونم که بخوام به شما دوستان فهيم و بزرگوار انتقادي کنم اما خيلي وقته که دارم رو اين موضوع فکر مي کنم و ديدم گفتنش باعث تعامل بهتر دوستان وبلاگ نويس مي شه ...


يکي از اون نکاتي که مي خوام بگم و برام خيلي مهمه:


- در خور مطلب بودن کامنت هاست. هميشه دوست داشتم کامنت ها و نظرات دوستان راجع به مطلبم باشه مثل بعضي از دوستان مي يان يه شعر بلند بالاي 10 خط مي نويسن که هيچ ربطي به موضوع نداره يا چه بدونم راجع به بسيج و حزب الله و امام زمان....يه توصيه نامه بلند مي نويسن که خيلي وقت ها ربطي به موضوع نداره( البته قصد جسارت و توهين ندارم من خود، عاشق امام زمانم. اما اينها رو مي تونين در يک پست جديد در  وبلاگتو به معرض ديد عموم بگذاريد)


يا مثلا خيلي خوبه که افراد به هم عيد‍ُ تبريک بگن يا حالي از هم بپرسن اما خب بهترين هديه و دوست داشتني ترين هديه شما مي تونه توجه شما نسبت به مطالب وبلاگ باشه که خب اينو مي شه با يک کامنت در خور مطلب به وبلاگ نويس اعلام کنيد. خصوصا براي من يکي که ( با 3 هدف: ارتقاء سطح نگارشي و در جريان قرارگرفتن وقايع جامعه و در جريان گذاشتن اونها و همچنين يادگيري مطالب آموزنده از ديگران)  پا به جمع دوستان گذاشتم.


نه اشتباه نکنيد! من نمي خوام بگم اين کار اشتباهه؛ اتفاقا از همين جا از همه دوستان که به هر صورت توجه خودشونو ( چه از طريق تبريک يا تسليت مناسبت ها و چه احوالپرسي ) نشون دادن تشکر مي کنم ولي مي خوام بگم نبايد کامنتها صرفا محدود به اين مطالب بشن.


- همينطور در مورد دوستاني که راجع به مسائلي از جمله به روز کردن يا نکردن پيام مي گذارن تشکر مي کنم اما پارسي بلاگ امکانات خوبي از جمله دعوت از دوستان و ارسال پيام ها براي دوستان گذاشته، چه خوبه  که نهايت استفاده رو از اين گزينه ها بکنيم. (من تمام پيامهاتون رو چه انتقاد چه احوالپرسي و ...به ديده منت مي گذارم) 


 


راستي!  گفتم به روز کردن وبلاگ.......چرا خيلي از دوستان موقع به روز کردن وبلاگشون به ما خبر نمي دن؟ اگر دوستان محبت کنند و خبر بدن؛ خوشحال مي شم سر بزنم ( و مطمئن باشيد که نه با پا بلکه با سر مي يام)


- البته اين موضوعاتُ به صورت پراکنده و تک تک به بعضي از دوستان گفتم و اونها هم لطف کردند و به خواهش هاي اين حقير جامه عمل پوشاندند اما ديدم که گفتن اين مطالب به دوستان جديد مي تونه در بهبود و ارتقاء وبلاگ نويسي کمک کنه.


در ضمن اين بگم که اين مسائل تماميت نداشت (به خصوص در مورد توجه دوستان نسبت به آپديت کوير سبز)


باز هم از  تک تک شما دوستان عذر مي خوام اگر جسارت کردم ولي بدونيد که هر چه گفتم تنها براي بهبود و ارتقاء وضعيت وبلاگ نويسي بود و بس


پيشاپيش از ياري همه شمادوستان ممنونم


 



کويرسبز ::: سه‏شنبه 24/2/1387::: ساعت 7:42 عصر

 


تا حالا شده دردتون بگيره؟


انقدري که بخوايد فرياد بزنيد...


انقدري که صداتون به گوش همه مردم دنيا و حتي عرش کبريايي خدا هم برسه...


چيزي که من شنيدم واقعا درد داشت.


دردي، که مي خوام امروز ازش براتون حرف بزنم خيلي دور نيست؛ خيلي ازش نمي گذره.....


حتما همتون زمستون امسال و سرماي شديدش رو به خاطر داريد!


اين اتفاق دردناک چند ماه پيش؛ وسطهاي زمستون تو اوج سرما و برودت هوا (همه که يادتون هست که چقدر هوا سرد بود؟) در محله ما افتاد که البته من، خودم شاهد اين موضوع نبودم ولي مستند به صورت نقل قول از يکي از اقوام براتون مي گم.


اين شخص اينطور مي گه :


از سر کلاس بر مي گشتم حدودا  ساعت 10،11 صبح بود که جمعيت زيادي سر چهارراه کنار درختي جمع شده بودند همهمه زيادي به وجود اومده بود. باخودم گفتم يعني چه اتفاقي ممکنه افتاده باشه؟ جلوتر رفتم...


صداي مردمو  مي شنيدم که هر کدوم چيزي مي گفتن:


-        لابد بچهء يکي از اين دختر فراري هاست که دختره براي خلاص شدن از دستش گذاشته و رفته


-        مرد!  ايمانتو نسوزون؛ تو از کجا مي دوني؟


-        پس واسه چي بچه روگذاشته اينجا و رفته؟


-        شايد زنه سرپرست نداشته، شايد شوهرش معتاد بوده، شايد وسع مالي براي اداره اين بچه نداشته، شايد اصلا کس ديگه اي بچه اش رو آورده گذاشته اينجا...


-        يعني چي؟ يعني حتي نمي تونسته يه لباس تن اين بچه کنه، حتي يه ملحفه يا پارچة کهنه؟؟؟


با نگراني ازلابلاي جمعيت رد شدم و سعي کردم چيزي ببينم...


خداي من چي مي ديدم ؟


يک نوزاد دختر.............................


مشخص بود که تازه به دنيا اومده بود، هنوز از نافش خون مي اومد؛ انگار تازه نافشو بسته بودن....


مثل بچه هاي تازه به دنيا اومده؛ نحيف،لاغر و با صورتي چروک و سرخ و سفيد....


آه خداي من، نمي دونم چي بگم ؟


اون نوزاد هيچ لباسي به تن نداشت؟ هيچي ؟ حتي يک ملحفه يا يه پارچه کهنه دورش نپيچيده بودند.


هيچچچچچي....... هيچي تنش نبود.


تو اون سرما ...............


خداي من بچه به خودش مي لرزيد ، مشخص بود که ديگه طاقت نداره، حتي جون نداشت که ديگه گريه کنه...


چرا،چرا؟


 آخه خداااا......


 چرا؟


مگه اون بچه چه گناهي کرده بود؟


چرا بايد باهاش اينطور رفتار مي شد؟


حالم بد شد، سردرد و سرگيجه...


يکي فرياد زد:


-        تو رو خدا يکي يه چيزي  بياره دور اين بچه بپيچه...


يکي از خانمها از پشت جمعيت با پارچه اي به دست ظاهر شد دور بچه رو پيچيد اما......


اما...


اما ديگه....


 ديگه...


انگار بچه...............تموم کرد


 بچه مرد..


آره بچه.....................................


مرده بود...


آره! مرده بود.


مرده بودددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد


 


آخه خدا!


خدا جون، مگه اون بچه چه گناهي داشت که بايد................


چراااااا؟


اون مسافر کوچولو که تازه از يه دنياي ديگه قدم به اين دنيا گذاشته بود چه گناهي داشت؟


آخه اون چه مي دونست که اين دنيا.............


اون، اون چه گناهي داشت؟............................................................................................


........................................


آره! گناه اون اين بود که ندونسته و نخواسته وارد اين دنياي دون شده بود................


تنها گناه اون همين بود.


                                      و چه زود متوجه گناهش شد!!!



کويرسبز ::: يکشنبه 8/2/1387::: ساعت 5:4 عصر

غيرت ايراني، نبوغ ايراني


جوان 26 ساله اي بنام پندار يوسفي به واسطه نبوغ و دانشش؛ مسيري را در سايت گوگل  ايجاد کرده که موسسه بين المللي جغرافي را با مشکلات فراواني مواجه کرده است. براي پي بردن به شاهکار اين فرد ايراني و همچنين کمک به تداوم هدفي که او و همه  ايرانيان دارند؛ عبارت ” Arabian gulf “ را در سايت گوگل جستجو کنيد و سه لينک اول پيدا شده را باز کنيد؛ با پيامي روبرو خواهيد شد که شما را وادار مي کند عبارت ” Persian gulf“ را جستجو کنيد و براي هميشه واژه ساختگي خليج عربي را به قبرستان تاريخ بسپاريد. انجام اين کار از سوي  شما اين سه لينک را هميشه در سطر سايت هاي جستجو شده در گوگل قرار خواهد داد.
 



کويرسبز ::: چهارشنبه 28/1/1387::: ساعت 9:49 عصر

پدر 


مي خواهم امروز از تو سخن بگويم تو که هرگز غرورت را مضحکه دست سختيها و ناآلامي ها نکردي و تو که آرزوهايت را هر چند دوست داشتني ناديده انگاشتي و تو که آلام و دردهايت را هر چند سخت در قلبت مدفون کردي؛


تو را مي گويم پدر، تو را که در برابر امواج سخت طوفان سينه سپر کردي تا


کشتي زندگاني ات مصون بماند.


تو را مي گويم که همچون باغباني هر روز و هر شب، لحظه به لحظه نگران  در امان ماندن نونهالانت بودي.


و هر چند دستانت رنجور و خسته اما هميشه در تداوم آسايشي از  بهترين  براي فرزندانت بودي.


و شانه هايت هر چند آرام حتي در سکوت و خلوت نلرزيد.


و پاهايت هر چند کم رمق؛ در تکاپوي زندگاني لحظه اي نايستاد.


 


دوستت دارم پدر


 


- کاش مي شد آرزوهايت را تحقق بخشم و نگاهت را وسعت؛


تا شاهد باشي به ثمر رسيدن زحماتت را و شکوفايي و بهار آرزوهايت را


و فخر فروشي بر آن، بر مشقاتت


- کاش مي شد آرزوهايت را رونق بخشم و برق خوشحالي را در چشمانت نظاره گر باشم


 



اما افسوس! پدر که تو را چيزي جز رنج از من نرسيد و مرا چيزي جز ناکامي از تلاشهايم 


خداوندا تو را به عرق هاي مقدس جبين پدرم قسم!


که رنج ها و تلاشهايم را بي ثمر نکن و نفس هاي پدر را جان ده تا روزي ببيند به بار نشستن نهالش را


خداوندا تو را بر هستي ات  قسم !


که غرور پدر را حفظ کن در برابر ديدگان همه




آه! اي خدا کسي او را رنجانده آيا؟


يا که غرورش را شکسته تکه تکه بر زمينُ  وانهاده....


 


چه کسي چنين بي محابا بر تو تازيده؟


چه کسي تو را آزرده و قامتت خم نموده؟


چه کسي تو را نا اميد از آرزوهايت ساخته؟


پدر جان چه کسي بر تو چنين جسارت کرده؟


لعنت و نفرين بر او


تمام ننگهاي عالم بر او


که چنين بي محابا بر پدر تاخته


نا اميد مباش پدر که فرزندت از تلاش ننشيند و آرام نگيرد از تلاطم


و تنها نگذارد تو را تا که نکند وانهي ما را


تکه تکه هاي غرورت را جمع مي کنم و بر ديده منت مي نهم


و در کارخانه وجود بدان الماس فخر مي سازم و بر تاج سر مي نهم و بر عالم فخر مي فروشم...


و هرگز نمي گذارم که در وانفساي غربت زندگاني تنها بماني



                                                                               و در آماج زهر گستاخان بي کس بماني


.


.


.


پدرجان!


غرورت را دوست مي دارم


            و تو را آنگونه که هستي عزيز مي دارم.


                 و تو را حتي با لغزشهايت دوست مي دارم و مي پرستم.  



کويرسبز ::: دوشنبه 12/1/1387::: ساعت 3:35 صبح

اوايل امسال بود که همه خبر ثبت بين المللي  مولانا به عنوان شاعر ترکيه اي شنيديم در حاليکه همه آثار اين شاعر و عارف ايراني به زبان فارسي بوده و هست و حتي يک بيت هم شعر ترکي نگفته تا اونجا که مي گن اون بزرگوار در تمام عمرش به غير از فارسي به هيچ زبان ديگه اي صحبت نکرده.


حالا ترکيه اي ها تمام اشعار مولانا رو به زبان ترکي ترجمه و در تمام دنيا منتشر کردن و با تلاش زياد سعي کردن اسم اون رو به نام خودشون ثبت کردن که البته موفق هم شدن.


ترکها تونستن با آوردن اين دليل که مولانا از خوبي و صلح و دوستي حرف زده و دنياي امروز نيازمند به اين مضامين هست اون رو جهاني کنن و حتي امسالو سال مولانا (در کل جهان )بنامند که صد آفرين به اين همه تلاش و نتيجه مثبت(مبارکشون باشه) الحق و الانصاف که خوب کارشونو انجام دادن.


راستي چند وقت پيش در جشنواره بزرگداشت مولانا در قونيه که تقريبا از همه جاي دنيا ميهمان داشت افغانها هم حضور پيدا کردند و ابياتي از مولانا رو خوندن‏‏؛ اونها هم تونستن سهم خوشون رو ثابت کنن چون مولانا رو افغاني مي دونن.


حالا اين سوال پيش مي ياد که ما به عنوان ايراني چه قدر سهم از مولانا داريم، ولي وقعا ما چقدر در اثبات اين موضوع تلاش کرديم.... يا چقدر براي شناسوندن مولانا همت کرديم، حالا از نقش مسئولين و غيره مي گذريم چون اصلا قصد نداريم موضوع رو سياسي کنيم ولي آيا مي تونيم از نقش تک تک اقشار جامعه بگذريم؛ آيا مي شه از نقشي که کارگردان ها و هنرمندها مي تونستن در اين موضوع داشته باشن بگذريم؟ آيا مي تونيم از نقش فرهنگي هاي جامعه بگذريم؟


چرا بايد يک کارگردان هندي همت کنه و سريال زندگي مولانا رو بسازه ؟


و يا چرا بايد بعد از اين همه مدت تازه ما به فکر ساختن موسيقي يا سمفوني يا برگزاري ارکستر براي مولانا باشيم؟


يا اصلا‍ً چرا بايد بعد از اين همه مدت شاهد حجم مقالات موضوعي مولانا باشيم؟


ويا چرا حتي اسم مولانا در اين چند سال اخير بيشتر بيشتر به گوش مي رسه؟


آيا تا قبل از اون مولانا متعل به ما نبود؟


مولانا که با نوشتن تمام اشعارش به فارسي سهم خودش رو از ايراني بودنش ثابت کرد ....


پس ما چي...


ما کجاي اين ماجراييم؟


مسلماّ هر فرد ايراني وظيفه اي داره، وظيفه من ايراني نوعي چيه؟


وقتي که شروع کردم نمي خواستم انقدر راجع به مولانا بنويسم اما باور کنيد ناخودآگاه به اين سمت کشيده شدم؛ انگار يه چيزي نگذاشت تا مطلب کوتاهتر از اين بشه.


شايد بهتره حالا سراغ ابوسعيد ابوالخير و فارابي و ابوعلي سينا بريم...


چندوقت پيش بود که نجف زاده خبرنگار 20:30 با همون بيان شيواي هميشگيش خبر از رفتن گروهي از


قزاقستان به سوريه براي ترميم مقبره فارابي داد...


و هنوز چند روزي از دادن اين خبر نگذشته بود که .... قزاقستان اعلام کرد فارابي از دانشمندان اين کشور هست!!! 


بعد از چند وقت هم دوباره خبري پخش شد مبني بر اينکه ترکمنستان در برنامه اي ( تلويزيون ملي ترکمنستان )اعلام کرده که  ابوسعيد ابوالخير شاعر ترکمنستاني مي باشد!!! (جلّ الخالق) 


حالا اينو بشنويد:


جالبتر از همه اينکه (نه،نه! اصلاح مي کنم دردناک تر از همه): چند وقت پيش امارات دانشمند بنام ايراني ابوعلي سينا رو دانشمند اماراتي خوانده.....


حالا چند وقت ديگه منتظر خبر هاي تازه تري هم باشيد مثلا شايد عراقي ها ادعا کنن خيام شاعر و دانشمند عراقي است و ...


اصلا کسي چه مي دونه شايد چند وقت ديگه خودمون هم باور کنيم که اينها ايراني نيستند....


 


به اميد اينکه هرگز هويتمون رو از ياد نبريم.....                          


                                                                                    خدايا کمک کن 



کويرسبز ::: شنبه 1/10/1386::: ساعت 2:41 عصر

سلام!


نمي دونم که از کجا شروع کنم و چي بگم، فقط خيلي خوشحالم که دوباره مي نويسم هر چي باشه از دست اون مزاحم  که باعث شد من سه سال پيش وبلاگم رو ببندم خلاص شدم و حالا دوباره مي تونم لذت نوشتنو در محيط وبلاگ تجربه کنم


مي دونم که در ابتداي راهم و هنوز قلمم مي لنگه اما دوست دارم بنويسم هر چند دست و پا شکسته از همه اون چيزهايي که دوست دارم يا حتي همه اون چيزهايي که آزارم مي ده 


شايد اين تمرين خوبي براي نوشتن باشه و شروعي براي پايان بيگانگي من با قلم



کويرسبز ::: دوشنبه 5/9/1386::: ساعت 11:20 صبح

   [آرشيو شده ها]

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[4/6/1387- 1:47 ص] تيشه به ريشه خود مي زنيم
[17/5/1387- 8:56 ع] دانايي
[7/4/1387- 1:18 ص] تراوشات ذهني يک هذيان زده
[24/2/1387- 7:42 ع] وبلاگ نويسان
[8/2/1387- 5:4 ع] درد
[28/1/1387- 9:49 ع] خليج فارس
[12/1/1387- 3:35 ص] پدر
[1/10/1386- 2:41 ع] پاره پاره هاي دانشمندان ايران
[5/9/1386- 11:20 ص] آغاز راه